تبليغاتX
عشق بی معشوق


عشق بی معشوق

....)()()()(javad*@;@*bala)()()()(....

يک روز معلم از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند  با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند. پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند. يک  ببر بزرگ،جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

 داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسرجواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.›› قطره هاي بلورين اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هات آنقدر غمگينه ؟

 چرا لبخندهات آنقدر بي رنگه ؟

 اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اره با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هایت هميشه باراني است


نوشته شده توسط javad| |

تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بيهودگي انتظار پيوستن به تو چه بي صبرانه مانده ام

چه خوانا دوري ات را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسيار است دورويي ها. فراموش كردن و گسستن ها

و من در اين هم همه چه صادقانه مانده ام

رفيقان همه با نارفيقي خود رفيقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خواستگاه من كجاست كه من آنجا قنودن خواهم

من در پيمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام

 

یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم

هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

این روزارو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی

اون روزا دور نیست که باز به یاد من میفتی

نوشته شده توسط javad| |

میروم شاید فراموشت کنم

از فراموشی دراغوشت کنم

میروم از رفتن من شادباش

 از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میشوی

ارزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد چیست

تلخی برخوردهای سرد چیست؟

 

تو را خواهم 

 تو را تنها

   که در یک گوشه ی قلبت به جا مانم

     نه با یک حلقه ی زرین

       نه با یک بوسه ی شیرین

          فقط برای چشمهای مهربانت آشنا مانم

             ای کاش این سکوت را بشکند

               نگاه بی آرایش تو
 
                  تا بگویمت تا آخرین نکته ی جان

                         دوستت دارم!!!

نوشته شده توسط javad| |

در خيابان راه ميرفتم ، با کوله باري از غم ، به ياد روزهاي قشنگه گذشته قدم بر مي داشتم و اشک ميريختم. بغض گلويم را به شدت مي فشرد. چه روزهاي خوبي را از دست  داده بودم

براي لحظاتي نگاه خود را به پايين انداختم ، بالا سر جنازه ي خودم ايستاده بودم. خوب نگاهش کردم ، اين همان آدمي است که اکنون در آسمان ها پرواز مي کند؟


فرياد زدم : من مردم؟ کسي جوابم را نداد . مردم دور  جنازه من حلقه زده بودند . نگاهم را به آن طرف خيابان انداختم ماشيني با شيشه اي شکسته که جلوي آن با خون آغشته شده بود در آن سو خودنمايي مي کرد. تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده.


اره در آن زمان که خداي خودم را فرياد کردم ، خدا با آن اتفاق به خوبي جوابم را داد.


دستان خود را به سوي آسمان بلند کردم ، به بالا  پرواز کردم چه حس خوبي  ، حس زيباي پرواز


آری : به راستي او در آخرين جاده ي عشق بهترين پاسخ خدا را شنيد

 

با مداد رنگی روز آمدنت را نقاشی میکنم و جاده های رفتنت

 را خط خطی! کسی برای من نیست. بیا غلط های زندگیم را به

 من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثل دریایی مرا در

 بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهی ها هم نمیتوانند بیینند

 چه رسد به من.....................!!! کدام صبح میایی؟ کدام

 چمدان ماله توست؟ کدام دست تورا به من میرساند؟

کدام روز مال من میشوی؟

نوشته شده توسط javad| |

 

وقتی نشستی رو به من/از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره/این جوری باشه بهتره

                                                                                       

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه

شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

آهای همیشه و هنوز قلبم

خبر داری داره می سوزه قلبم

گذاشت و رفت..دیدی دوست نداشت و رفت                                                                

خاک بی حاصل بارون خورده

غنچه ی وا نشده پژمرده

هفته ها میگذره اما گل من نیومده

دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

چه عشق ناروایی/چه درد بی دوایی

چه زخم نا تمومی/چه سرنوشت شومی

کسی که هستیشو به وعده هات داده

یه بار بپرس چرا به این روز افتاده

                                                                                      

غمبار عشقتو..رو دوش میکشم..پا پس نمی کشم

با این خیال پوچ که دوستم داری

نوشته شده توسط javad| |

اي کاش مي دونستم که دروغن همه حرفاش
اي کاش مي دونستم دل فريبن دو تا چشماش
کاشکي که ديروز پا به دامش نمي ذاشتم
بذر عاشقي رو توي قلبم نمي کاشتم

 

اون وقت که عاشق بودم گذشت ولي هنوز در ذهنم اين هست چرا اوني که عاشقش بودم با من اينجوري کرد اوني که خيلي ميگفت دوستت دارم بعد چند وقت با خودم فکر کردم که همشون همين جوري فقط بلدن بگن دوست داريم ولي در عمل هيچي چرا هميشه بايد پسرها ضربه ديده عاشق باشن ؟چرا چرا ؟؟

بياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،


وقتي دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدي داره بارون مياد بدون دلم برات خيلي تنگ شده

 

وقتي دهكده اي ميسوزد ، همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي ميسوزد كسي شعله اش را نميبيند


اگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،اگه فكر مي كني واسه رفتنت اشك ميريزم،اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،اگه فكر مي كني هر لحظه دلم براي بوسه هات تنگ ميشه،اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،كاملا درست فكر كرده اي !خوب ،تو كه ميدوني نبودنت را دوست ندارم پس بمان


نوشته شده توسط javad| |

به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه

تقدیم به چشم هایی که درراه ماندند ودل هایی کهآنهارا راندند ،تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست وعهدهایی که کسی آنها را نبست.

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن

آدمای مهربون وبا وفا دروغ می گن

اونا که می گن که تاهمیشه دوست دارم

بذار بی پرده بگم به شما دروغ می گن

اونا که می آن به این بهونه ها،که اومدن

ازتوی شهرقشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تموم آسمونا،به خدا دروغ می گن

اونا که باقسم وآیه می خوان بهت بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن

نوشته شده توسط javad| |

تو رفته ای به تماشای آسمان در باد
چه ديد چشم تو اين چشم مهربان در باد
تو هيچ چيز نداری و خسته ای، زردی
چگونه می روی ای خالی از جهان در باد؟!
کنار جاده تويی و درختهای گم
به سوی فاجعه، ها! اين تويی روان در باد
مبين که اين همه تلخ و غريب می گذری
که می روند غريبانه عاشقان در باد
نشسته می گذری، بی نشان و غمگينی
مباد هيچ کسی خسته، بی نشان در باد
مگر صدای دل تو به آسمان برسد
بخوان تمام غمت را، بخوان، بخوان در باد
 
 
 
در جوانی غضه خوردم هیچ کس یادم نکرد 
 در قفص ماندم ولی صیاد آزادم نکرد 
 آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم  مرگ هم یادم نکرد
نوشته شده توسط javad| |

روزى جوانكى نااميد كه بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛
روى به آسمان كرد و فرياد كشيد:

خداوندا چرا من هميشه بايد تنها باشم؟
چرا هر كس كه مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش ميكند؟
در اين حال بغض جوانك پاره شد و اشك از چشمانش سرازير گشت.
آنگاه ندايى از آسمان بر جوانك آمد:
اى جوان؛ من نيز ساليان سال است كه تنهايم
و همه چون تو، به وقت تنهايى، نام مرا صدا ميزنند!
جوانك پرسيد آخر چرا اين گونه است؟
ولى ديگر صدايى به گوش نرسيد؛
در اين حال آسمان رعد و برقى زد؛
و نم نم باران بود كه قطره قطره بر صورت جوانك فرود مى آمد؛و اشكهايش را پاك ميكرد
 
نوشته شده توسط javad| |

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اندمرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت:

 اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود.
 اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد.
مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
 اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كردپير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

نوشته شده توسط javad| |

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

نوشته شده توسط javad| |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد  می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا
مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .


پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !


يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من ‏است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است ‏خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ‏گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست ‏گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....

نوشته شده توسط javad| |

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي › به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم ولي ناگه ، ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد من به خاكستر نشيني ، عادت ديرينه دارم سينه مالا مال درد ، اما دلي بي كينه دارم پاكبازم من ولي ، در آرزويم عشق بازي مثل هر جنبنده اي ، من هم دلي در سينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم در كدامين مكتب و مذهب ، جرم است پاكبازي در جهان ، صدها هزاران پاكباز ، در سينه دارم كار هر كس نيست مكتب داري اين پاكبازان هديه از سلطان عشق ، بر هر دو پايم پينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم هزار و يك شبي ديگر ، نگفته زير لب دارم مثال كوره مي سوزد تنم از عشق ، اميد طَرب دارم حديث تازه اي از عشق مردان حَرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم

نوشته شده توسط javad| |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم

نوشته شده توسط javad| |

عـشـق مـن جـز غم دلواپسي نـيسـت
آخه قلـبـم مثل قـلـب کـســي نـيسـت
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
واي اگر قلب منو نشناسي
بيا با عشق و احساس منو دوباره بشناس...

تو به تصويري چه کودکانـه دل باختـه اي
منو اونجوري که در بـاور خـود ساخته اي
تو به نقشي که چه دوره از من
عکـس ماهـه تـوي آب روشــن
تـوي رويــايـي مـثـل بــيــداري
تو مي خواي که ماهو از برکه بياي برداري


...من نه عمري پشت شيشه چون عروسک بودم
...نـه کـه خـفـتـه بـيـن پــنـبـه هـا و پــولـــک بودم
...من اگـر سـردار عـشــقـم يا کـه پـاک باخـتـه ام
...ســرنوشــتم رو با دســتـاي خــودم سـاخته ام
...قـصـه ها گـذشـتـه بـر مـن تــا بـدونـم کـيسـتم
...سر گذشتم هر چه بوده من پشيمـون نيـسـتم
...يه زمان عاشــق و گـاهـي تـوي آغـوش هـوس
...هـر چــه بــوده همه انـتـخـاب مـن بـوده و بــس
...گاهي سرشار از حقيقت گاهي مغلوب گناه
...هر چه هستم تو فقط من رو براي من بخواه
...مــن اگـر مـريـم پـاکـم يـا کـه يـک گـيـاه هرز
...عشق من، بيا به باور هـاي مـن عـشـق بورز

من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
مگه مي شه قلبمو نشناسي... مگه مي شه قلبمو نشناسي

نوشته شده توسط javad| |

از خدا خواستم

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد

فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی

از خدا خواستم به دوستانم همه چيز عطا کند

فرمود : روح تو همه چيز است و جسمت خاکی است وگذرا

ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند

فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود

از خدا خواستم به من عشق عطا کند

فرمود : من به تو برکت می دهم ، عشق برعهده خودت است

ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن

فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند

فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت

را هرس کنم تا پر بارتر شوی

از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد

فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری

از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند

فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک باشی

اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی

نوشته شده توسط javad| |

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

نوشته شده توسط javad| |

 

هيچ گاه از ياد نبر كه تاريكترين نقطه شب  نزديكترين لحظه  طلوع خورشيد مي باشد

من عاشق هیچ کس نیستم.

 من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

 عاشق گوش کردن به دلاشان.

 عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان.

 من عاشق چرخ و فلکم.

 عاشق نان و پنیر و سبزی... آه که چه حالی دارد.

 میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.

من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.

 عاشق بوسیدنم.

عاشق گریستن در حضور دوستم.

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم.

 

 

 عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ.

 من عاشق صدای مادرم هستم.

 عاشق آرامشی که به من می بخشد.

 عاشق موسیقی ام.

من عاشق نواختن هم هستم.

 و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خوام کشید.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام.

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

 به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق همین احساسم همین

نوشته شده توسط javad| |

 

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم: مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه

گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه

!!!....يه خنجر برداشت گفتم: اين چيه ؟
...گفت : هيسسسسس  
ساکت شدم
 
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوست دارم ديوونه

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم اما هنوز زخم خنجرش

يادگاري  رو قلبم مونده

نوشته شده توسط javad| |

دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد.....

دوست دارم با دستهایم تنه ی درختی را که از کنارش میگذرم ،فشار دهم !

نه برای آنکه از وجودش اطمینان پیدا کنم !چرا که در آن تردیدی ندارم

بلکه برای آنکه از هستی خودم اطمینان بیابم !

نوشته شده توسط javad| |




 
>


> > > script language="JavaScript1.2"> function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable }